کرمانشاه
ایشالا که خوش میذگره
ایشالا که تفادص نمی کنیم
ایشالا که میری شره بازی
ایشالا که تا برگشتن زنده می مونیم
و
ایشالا که بتونیم احتمانات خرداد رو خوففففففففففف بدیم.
ایشالا که خوش میذگره
ایشالا که تفادص نمی کنیم
ایشالا که میری شره بازی
ایشالا که تا برگشتن زنده می مونیم
و
ایشالا که بتونیم احتمانات خرداد رو خوففففففففففف بدیم.
این قدر واسه برگزاری نمایشگاه دعوا کردیم و حرص خوردیم که چرا فلان چیز و بهمون نمیدین و چرا بهمون بودجه نمیدین و چرا نمی زارین یه سری از وسایل رو بیاریم و چرا و چرا و چرا!
بعد ضد حال سر کرمانشاه نرفت نمون یه حس غریبی بهم گفت که قراره نمایشگاه هم یه گندی توش بالا بیاد!
ولی این بار حس غریبم اشتباه گفت و نمایشگاه به خوبی و خوشی برگزار شد.
افراد زیادی از نمایشپاه بازدید کردند :
معاون فرماندار
شورای شهر
رییس اداره نخبگان سنندج
رییس ناحیه دو (آقای کریمی)
یه چند تا از سران آموزش و پرورش استان (آقای فرزام -چیزی شبیه این بود-)(آقای کمانگر)
همچنین معلم های گرامی و والدین عزیز :
خانم ولد بیگی
خانم کیاست
خانم بخشیان
خانم خیراللهی
خانم بلوریان
خانم محمدی و خانم فرزام
خانم امانی
آقای حسن زاده
آقای آقایی
آقایی محمد پور
آقای لابلاتوار
آقای آمفی تئاتر
آقای کتاب خونه
آقای جلوی در (مستر علایی)
و...........
خیلی های دیگه که الان یادم نیس
چند نفر هم که دائم تو نمایشگاه بودن و کارا رو جم جور می کردند :
خانم شریعتی
خانم اصفهانی
آقای کیان ارثی
آقای قوامی
آقای میرزایی
و......
چیزی که تو انتظارش رو نداشتم جا افتادن مسابقه ی غرفه ی خودمون بود که خیلی ها فقط می اومدن واسه مسابقه و توجه خوب افرادی به توضیح بچه ها بود!
در کل غرفه ی خودمون خیلی از غرفه ی پسرا بهتر بهتر بهتر بهتر بهتر تر تر تر تر بود!
زنده باد فرزانگان
زنده باد مردزمانیان(به خصوص اونایی که غرفه داشتن! بروبچ برژوند و بروبچ رباتیک)
یه سری از بروبچ مردزمه امروز تولد 5سالگی و یه سری تولد 2سالگی سمپادشون رو جشن گرفتن.
هر سال یه برنامه بود.....یه جشنی بود....یه کوهی بود.....
سال اول که بودیم کیک خوردیم و جشن گرفتیم
سال دوم که رفتیم کوه
سال سوم یه گروه نوازندگی آوردن و ویلنزدن واسمون یه نیمچه جشنی گرفتن
سال اول دبیرستان که شدیم ما رو بردن اردوگاه
و اما امسال!!!!!!!!!!!!!!!!!
هیچ کاری نکردن! حتی قرار بود ما رو ببرن اردو خارج از شهر که اونم دقیقا روز قبل سفر لغو کردن!
تازه پرو پرو رفتن تو فعالیت های مدرسه نوشتن : "برگزاری سفر علمی-تفریحی دانش آموزان سال دوم به کرمانشاه!"
امروز تنها دلخوشیمون این بود که زنگ دوم بیکاریم که اونم اجبارن رفتیم فیلم دیدیم!
در کل می تونم بگم بدترین روز سمپادی بود که تو عمرم داشتم! تازه خبر بد یکی شدن غرفه ی ما رو با یه غرفه ی دیگه بهمون دادن!!
حالا با این وضع معلوم نیس روز غرفه ها قراره چه گندی بالا بیاد!!!
مهم نیس! کار مدرسه ضایه کردن بچه هاس....
واسه بردن جونی داشتیم
واسه مردن کسی بودیم
کاری داشتیم
پاییز و بهاری داشتیم
تو سرا ما سری داشتیم
عشقی و دلبری داشتیم
اما الان؟؟؟؟؟؟
البته چون وقت نشد الان میزنم!
آقای ناظمی (دبیر هندسه) لومد سر کلاس , بعد دیدیم یه چیزی تو گوشش گذاشته !
یکی از بچه ها یواشکی گفت : نگا کن آقای ناظمی سمعک گذاشته!
منم گفتم : نه باو اون هنوز جوونه :دی
بعدش طی یکی عملیات متوجه شدیم از بس کلاس شلوغه دو تا پنبه هر کدوم اندازه یه توت فرنگی بزرگ گذاشته تو گوشش !
گفت : الان دیگه صداتون واسم متعادل شد!
این ماییم دیگه! کل معلم ها از دستمون دیوونه شدن.
واسه سال بعد دو تا نظریه وجود داره :
1.هیچ معلمی نمیاد کلاس 3م ریاضی رو بگیره
2.سال بعد کلاس 3م ریاضی وجود نداره :دی (همه اخراج شدن)
دیشب قسمت جدید این فیلم و داد
حالم به هم خورد از بس لوس بازی و مسخره بازی درآوردن!
دختر بی ادب سبک
ایش....
یه بار مد میشه این که سر کلاس رمان عاشقانه بخونی
یه بار مد میشه کلاس جغرافیا و آمادگی رو بپیچونی
یه بار مد میشه واسه امتحان , روز قبلش نری مدرسه
وووووووووووووووو هزار تا مد دیگه
حالا هم مد جدیدی مدرسه ما شده دزدی کتاب و دفتر از بچه ها و پس دادن اونا بعد امتحان!
حالا دیگه همه مون با ترس و لرز کتاب و دفتر میبریم مدرسه!
البته این عروسک مال منه!
و از روی شانس روش نوشته نگه بان جنگل و باد و باران ناگهانی رو از شما دور میکنه! (نقش مردزمه ی نگه بان دارم اینجا)
ایشالا عروسک مردزمه های دیگه رو هم میزنم.

اون اولا که خواستم بلاگ بزنم بروبچ کلی استقبال کردن و گفتن آره بزن!
مردزمه ها جهانی میشن!
و قرار ما این شد که بجز بنده , دوستان مردزمه ی دیگه هم لطف کنند و با اسم خودشون پست بزنن.
ولی از اون موقع که این بلاگ درست شده بجز چند نفر که میان نظر میدن دیگه هیچ کسی نه نظر میده نه مینویسه تو بلاگ!
صبا که کلا پرته! :دی
حالا تو این چند روز امید م به شری و آیدا س که بیان و یه کم رونق بدن این بلاگ مردزمه رو!
الهی آمین
اینم یه نمونه فوق العاده از آلبوم حادثه ش حتما بخونین...
ﻓﺮﻳﺎد زدﻳﻢ ﻛﻪ ﭼﺮخ ﮔﺮدون
ﻟﻴﻼ ﺗﻮ را ﻧﺪاده اي ﺑﻪ ﻣﺠﻨﻮن
ﻓﺮﻳﺎد ﺑﺮ آﻣﺪ آﻧﻜﻪ، ﺧﺎﻣﻮش
ﻛﻢ داد اﮔـﺮ، ﻧـﮕﻴﺮد اﻓﺰون
ﺧﺎﻣﻮش ﺷﺪﻳﻢ و در ﺧﻤﻮﺷﻲ
رﻓـﺘـﻴـﻢ ﺳـﺮاغ ﻣـﻲ ﻓـﺮوﺷﻲ
ﻓـﺮﻳـﺎد زدﻳﻢ دواي ﻣﺎ ﻛﻮ؟
ﮔﻮﻳﻨﺪ دواﺳﺖ، ﺑﺎده ﻧﻮﺷﻲ
ﻫﺸﻴﺎر ﻧﺸﺪ، ﻣﮕﺮ ﻛﻪ ﻣﺪﻫﻮش
اﻳﻦ ﺑـﺎر ﮔﺮان ﺑﮕﻴﺮم از دوش
آرام ﻛـﻨـﺎر ﮔـﻮش ﻣـﺎ ﮔـﻔـت
اﻳﻦ ﺑﺎر ﮔﺮان ﺗﻮ ﻣﻔﺖ ﻣﻔﺮوش
ﻫﺸﻴﺎر ﺷﺪﻳﻢ از اﻳﻦ ﻛﻪ ﻫﺴﺘﻴﻢ
رﻓـﺘـﻴـﻢ و درِ ﻣـﻴـﻜﺪه ﺑـﺴﺘﻴﻢ
ﺑﺎ ﺧﻮد ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻴﻢ
ﻣـﺎ ﺑـﺎده ﻧـﺨﻮرده اﻳﻢ و ﻣﺴﺘﻴﻢ
ﻣﺴﺠﺪ، ﺳﺮ راه از آن ﮔﺬﺷﺘﻴﻢ
ﺑﺮ روي درش ﭼـﻨﻴﻦ ﻧﻮﺷﺘﻴﻢ
در ﻣﻴﻜﺪه ﻫﻢ ﺧﺪاي ﺑﻴﻨﻲ
ﺑﺎ ﻣـﺮد ﺧـﺪا اﮔﺮ ﻧـﺸﻴﻨﻲ
محشر بود نه؟!